شعر مولوی
تا صورت پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود سلطان سخی و کرم و جود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم زعلی شد آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ایوب و ادریس هم یوسف و هم یونس وهم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر داوود علی بود
آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس در خوان جهان پنجه نیالود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن عارف سجاد که خاک درش از قدر از کنگره عرش بر افزود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر بر کند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجود علی بود
این کفر نباشد , سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سِر دو جهان جمله زپیدا و ز پنهان شمس الحق تبریز که بنمود علی بود