شهدا

شهیددیالمه

شهیددیالمه دراردیبهشت سال1333ودریک خانواده مذهبی متولدشدند.تقریباهمه کسانی که پدرمن رامیشناختند،چه ازخویشاوندان وچه ازغیرخویشاوندان،پدررابه عنوان یک فردمتدین میشناختند.این موضوع تاحدی مشهوربودکه برخی ازخویشاوندانی که حتی به برخی ازمسایل شرعی پایبندنبودند،یه جهت علاقه واحترامی که برای پدرقایل بودند،وبدون اینکه کسی ازانهاخواسته باشد،هنگام ورودبه خانه ماشیونات شرعی رارعایت میکردند،به گونه ای که حتی بعدازفوت پدرماآثاراین احترام رامیبینیم.ماسه فرزنداین خانواده بودیم والبته شهیددیالمه اولین وتنهاپسرخانواده...

در ادامه مطلب ببینید...

ادامه نوشته

شهدا


 شما وارثان خون هاى معطر شهدا هستيد. پس تقوا و استقامت و بردبارى را سر لوحه كارتان قرار دهيد. شهيد صفرعلى رضايى

سال تحويل دور هم بوديم . سر سفره نشسته بوديم که پدر بهمون عيدي داد. بعدش علي شروع کرد به همه عيدي داد غير از من .
گفت: بيا بالا توي اتاق خودمون.يه قابلمه گرفت و گفت : من ميزنم روي قابلمه تو از روي صداش بگرد و هديه ات رو پيدا کن.
گذاشته بد توي جيب لباس فرمش.يه شيشه عطر بود و يه دستبند. اين قدر برام لذت بخش بود که تا الان يادم مونده
شهيد علي رضا ياسيني

شهداء

شهید بی سر

اومده بود مرخصی. نصفه شب بود که با صدای ناله ش از خواب پریدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گریه می کرد؛ می گفت: «خدایا اگر شهادت رو نصیبم کردی می خواهم مثل مولایم امام حسین(علیه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسین(علیه السلام) بی دست شهید شم...»
وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت. مثل امام حسین(ع)، مثل حضرت عباس(ع)....


شهید ماشاءالله رشیدی

شهدا


وصيت‌نامه شهيد محمدتقي آقايي مزرعه شاهي

سخن را از اينجا آغاز کنيم که وظيفه‌ي هر مسلماني است که در مقابل تجاوزات بيگانه از دين و ميهنش دفاع کند. و از آنجايي که خود را يک فرد مسلمان يافتم دفاع از اسلام و ميهن عزيز را وظيفه‌ي شرعي اسلامي دانستم و به جبهه‌هاي جنگ آمدم و حال اين احساس را در خود مي‌بينم که تازه دارم متولد مي‌شوم و زندگي جاودان را در دانشگاه حسين آغاز مي‌کنم. سخن از شهيد! سخن گفتن از شهيد و توصيف آن به همان اندازه مشکل است که آدمي بخواهد سوره‌اي از قرآن را تفسير کند. چون قطره‌قطره‌ي خون شهيد خود مجموعه اي است از آيه‌هاي قرآن! اي پدر و مادر عزيزم! شهادت درراه خدا گريه ندارد. افتخار کنيد که فرزند شما در راه اسلام و براي اسلام شهيد شده است و همچنين شما را به استقامت، صبر و شکيبايي دعوت مي‌کنم و از شما مي‌خواهم که پشتيبان روحانيت مبارز باشيد که اين روحانيت بود که ما را از منجلاب فساد نجات داد. تو اي برادر که در لباس مقدس پاسداري هستي افتخار کن که مسئوليت سنگيني داري. اي امت شهيدپرور ايران، امام عزيزمان را دعا کنيد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد.

شهدا

کمی از بدی شهدا بگوییم

بعضی از شهدا یک مقداری بد بودند! بعضی هایشان هم شاید بیشتر. مثلاًآنهایی که به کسی اجازه نمی‌دادند مزاحم خلوتشان با خدا بشود. شما بگویید، چکار باید می‌کردیم؟! وقتی خودمان از لحاظ معنوی پایمان لنگ بود،حق نداشتیم به این و آن آویزان شویم؟ مگر می‌شد کسی را دید که هر شب‌ سیمش را به خدا وصل می‌کند، ولی طرفش نرفت؟

در ادامه ی مطلب ببینید

ادامه نوشته

وصیت های امام جعفر صادق(عليه السلام ) به مناسبت شهادت آن حضرت

حضرت صادق(عليه السلام ) درماه شوال سال يکصد و چهل وهشت به سبب انگور زهرآلوده که منصور خلیفه عباسی به آن حضرت خورانيده بود، وفات کرد وبه شهادت رسید.

دروقت شهادت از سن مبارکش شصت وپنج سال گذشته بود. درکتابهای معتبر معين نکرده اند که کدام روز ازشوال بوده است ولي صاحب کتاب جنات الخلود بيست و پنجم آن ماه را گفته وبقولي دوشنبه نيمه رجب بوده است...

وصیت های امام را در ادامه مطلب مشاهده کنید.

ادامه نوشته

شهدا

از ما شهيدان به شما اين نصيحت، كه بزرگترين پيام ما اين است كه دست از اين ماه تابان (امام) برنداريد. شهيد علي فدائي

 مثل همه بسيجيان دو تكه تركش خمپاره برداشته بودم كه يادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصي ام را گرفتم و آمدم دژباني . دل و جگر وسايلم را ريخت بيرون ، تركش ها را طوري جاسازي كرده بودم كه به عقل جن هم نمي رسيد ولي پيدايش كرد . پرسيد : « چند ماه سابقه منطقه داري ؟ » گفتم :« خيلي وقت نيست » گفت : « شما هنوز نمي داني تركش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمي شود جيره خشك حساب كني و سهم ما را كه حالا نخورده ايم بدهي ببريم ! »

خاطرات شهدا

حوری عزیزم

فاو بودیم!

گفتم: احمد! گلوله که خورد کنارت ، چی شد؟ گفت: یه لحظه آتیش انفجارشو دیدم و بعد دیگه چیزی نفهمیدم . گفتم خب! گفت: نمیدونم چقدر گذشت که آروم چشمامو باز کردم، چشمام تار تار می دید. فقط دیدم چندتا حوری دور و برم قدم می زنند. یادم اومد که جبهه بوده ام و حالا شهید شده ام و خوشحال شدم....

در ادامه مطلب ببینید...

ادامه نوشته

وصیت نامه شهید مهدی زین الدین درمورد امام حسین (ع)

وصیت نامه شهید مهدی زین الدین

اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد.

اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تکلیف می‌کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین‌وار زندگی کردن.


در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.

خاطرات طنزدفاع مقدس


وضوي خاكشير
ش
لمچه بوديم!
حاجي گفت:بايد جاده تموم بشه .ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد.هوا شرجي بود وگرم. كاركه تمام شد بلدوزرها روگذاشتيم داخل سنگرها. سوار ماشين هاشديم وراه افتاديم .من نشستم جلو آمبولانس .ماشين سرعت داشت وباد تندي
 مي وزيدداخل ماشين .پارچي جلوي پايم بود .دستكردم داخلش.پر از خاكشير خشك بود .مشتم رو  پر مي كردم مي گرفتم
دم پنجره .باد خاكشير هارومي پاشيد به صورت بچه ها .هرازگاهي يكي ازبچه ها مي گفت:عجب گردوخاكيه! لامصب
باد باخودش شنم مي آره!پارچ خاكشير  رو تا  ته گرفتم جلو پنجره وبه روي خودم نمي آوردم تا رسيديم به مقر . آخرين دقيقه هاي دعاي كميل بود .صداي گريه بچه ها مقررو پركرده بود .دويدم داخل سنگر تا ما هم گريه اي  بكنيم وثوابي ببريم .لامپها خاموش بود .گوشه اي رو پيدا كرديم ودور هم نشستيم .تا اومديم جا خوش كنيم وبا بچه ها هم ناله بشيم دعا تموم شد بلند شدندسلامي به ائمه اطهار(عليه السلام)دادند وبرق ها رو روشن كردند .هنوز برق ها روشن نشده بود كه همگي خيره خيره
 نگا همون كردند وبعداز چند لحظه اي صداي خنده شون سنگررو لرزوند همگي هاج واج به همديگه نگاه ميكرديم وازهم مي پرسيديم چرابه ما مي خنديد حاجي آمد جلو تر دست مرا گرفت وگفت :محسن !پس چرا تو با خا كشير وضو نگرفته اي دو باره صداي خنده سنگرو پر كرد ومنم مثل يخ وارفتم.


خاطرات طنز دفاع مقدس

 

جشن پتو!

فاو بوديم!

بچه ها سنگرروگذاشته بودند روسرشون كه يوسفي گفت:(اومد!ساكت باشين!)عليرضا پتويي برداشت ودويدايستاد دم در سنگر.يوسفي  دوباره اومد وگفت :حالا مياد.لحظه اي گذشت.صداي پاي كسي اومد كه پيچيدداخل راهروسنگر.سعيدبرقوخاموش كرد .سنگرتاريك تاريك شد.صداي پا نزديكترشد .كسي داخل سنگرشد عليرضا داخل سنگر شد.عليرضا داد زد:ياعلي!وپتو روانداخت روسرشوكشيدش وسط سنگر .بچه ها گفتند :هورا!وريختن روش .مي دويدن ومي پريدن روش مي گفتند :ديگه براي كسي جشن پتو مي گيري.آقا محمدرضا!

لحظه اي گذشت اما صداي محمدرضا در نيو مد .سعيد برقو روشن كرد وگفت:بچه ي مردمو كشتيد !وبچه ها رويكي يكي كشيد عقب .كسي كه زير پتو بود تكوني خورد .خسروان گفت:زنده است بچه ها.دوباره بچه ها هورا كردند وريختند روش .جيغ ودادمي كردند كه محمدرضاداخل سنگرشد .همه خشكشون زد.نفس ها تو گلوها مون گير كرد.همه زل زدند به محمد رضا ونمي دونستند چي بگندو چيكار كنند ،كه محمد رضا گفت:حاج آقا حجتي اومد توسنگروشما اينقدرسروصدامي كنيد.ازفرمانده هم خجالت نمي كشيد!حرفش تمام نشده بود كه همه يه متر رفتندعقب.چيزي نمانده بود كه همه سكته كنيم .گيچ ومنگ نگاه هم مي كرديم :كه حاجي از زير پتواومد بيرون واز سنگرخارج شد. 

 

پایگاه مقاومت بسیج شهید فرهمند بیرم 

خاطرات طنز شهداءدفاع مقدس

صداي خروس ،سگ،الاغ.......

       شلمچه بوديم ! شيخ اكبر گفت :امشب نمي شه كاركرد. مي ترسم بچه ها شهيد بشن. توتاريكي دورايستاده بوديم وفكر مي كرديم كه صالح گفت: يه فكري!همه سرامونو برديم توي هم. حرف صالح كه تموم شد، زديم زيرخنده وراه افتاديم .حدود  يه كيلومتراز بلدوزرها دورشديم.رفتيم جايي كه  پراز آب وباتلاق بود. موشي هم پيدا نمي شد. انگار بيابون ارواح بود. فاصله مون با عراقيا خيلي كم بود.اما هيچ سروصدايي نمي اومد. دور هم جمع شديم .شيخ اكبر كه فرماند مون بود،گفت: يك، دو، سه.هنوز حرفش تموم نشده بود كه صداي دوازده نفرمون زلزله اي به پا كرد. هركس صدايي از خودش بيرون آورد.

    چيزي نگذشته بود كه تير بارا وتفنگاي عراقيا به كار افتاد. جيغ ودادمون كه تموم شد پوتينا روگذاشتيم زير بغلمونو دويديم طرف بلد وزرا. ما مي دويديم وعراقيا آتيش مي ريختند. تا كنار بلدوز را يه نفس دويديم .عراقيا اون شب انگار بلدوز را رونمي ديدند.تا صبح گلوله ها شونو تو باتلاق حروم كردند و ما به كيف وخيال آسوده تاصبح خاكريز زديم.


خاطرات شیرین شهداء

نوجوان شهيد علي حسيني

با اين كه ما خودمان به پول آدامس فروشي نيازداشتيم، ولي گاهي اوقات علي اجازه نمي داد من يا خودش فروش كنيم.وقتي مي ديد بچه اي ازخودش فقيرتراست ووضع وحلالش ازمابدتراست ‏‏،اوراجلومي فرستاد ومي گفت :(توبرووتوي  اون عمل ميكند.ماشين،آدامس وشكلات را بفروش!)خودش كنارمي ايستاد ونگاه مي كرد من ازاين كار علي خيلي خوشم مي آمد.بااين كه علي آن موقع شايد كلاس دوم يا سوم ابتدايي بود ،من همه كارهايش را بي برو برگرد قبول داشتم.مي دانستم درست


(به نقل از خواهرشهيدعلي حسيني ،كتاب دا،ص51)


پایگاه مقاومت بسیج شهیدفرهمندبیرم (فارس)

وصيت نامه شهدا

 

وصيت نامه شهيد غلامحسين ارباب رشيد

"با مردم برخورد اسلامي داشته باشيد، در راه اسلام و قرآن قدم برداريد و مواظب باشيد كه شيطان

باعث دوري شما از خدا نگردد."

 

پایگاه مقاومت شهیدفرهمندبیرم

وصيت شهداء

وصيت نامه شهيد محمود احمدي

دست ازاين ماه تابان [امام خميني] برنداريد كه روزنه ي اميد مستضعفان جهان و ايران است. پيرو خط

امام كه همان خط حزب الله است باشيد.

 

پايگاه مقاومت شهيدفرهمندبيرم