وضوي خاكشير
ش
لمچه بوديم!
حاجي گفت:بايد جاده تموم بشه .ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد.هوا شرجي بود وگرم. كاركه تمام شد بلدوزرها روگذاشتيم داخل سنگرها. سوار ماشين هاشديم وراه افتاديم .من نشستم جلو آمبولانس .ماشين سرعت داشت وباد تندي
 مي وزيدداخل ماشين .پارچي جلوي پايم بود .دستكردم داخلش.پر از خاكشير خشك بود .مشتم رو  پر مي كردم مي گرفتم
دم پنجره .باد خاكشير هارومي پاشيد به صورت بچه ها .هرازگاهي يكي ازبچه ها مي گفت:عجب گردوخاكيه! لامصب
باد باخودش شنم مي آره!پارچ خاكشير  رو تا  ته گرفتم جلو پنجره وبه روي خودم نمي آوردم تا رسيديم به مقر . آخرين دقيقه هاي دعاي كميل بود .صداي گريه بچه ها مقررو پركرده بود .دويدم داخل سنگر تا ما هم گريه اي  بكنيم وثوابي ببريم .لامپها خاموش بود .گوشه اي رو پيدا كرديم ودور هم نشستيم .تا اومديم جا خوش كنيم وبا بچه ها هم ناله بشيم دعا تموم شد بلند شدندسلامي به ائمه اطهار(عليه السلام)دادند وبرق ها رو روشن كردند .هنوز برق ها روشن نشده بود كه همگي خيره خيره
 نگا همون كردند وبعداز چند لحظه اي صداي خنده شون سنگررو لرزوند همگي هاج واج به همديگه نگاه ميكرديم وازهم مي پرسيديم چرابه ما مي خنديد حاجي آمد جلو تر دست مرا گرفت وگفت :محسن !پس چرا تو با خا كشير وضو نگرفته اي دو باره صداي خنده سنگرو پر كرد ومنم مثل يخ وارفتم.