حکایت

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد
روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند
به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل
را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی
به تو راست خواهم گفت
کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه
زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی

برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی

ادبی

وبلاگ جملات حکیمانه


خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی(عبید زاکانی)

 

عربی با پنج انگشت میخورد
او را گفتند:چرا چنین میخوری
گفت:اگر به سه انگشت لقمه گیرم ،دیگر انگشتانم را خشم آید
عبید زاکانی

 ************

مردی را که دعوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند
معتصم گفت:شهادت می دهم تو پیغمبر احمق هستی
گفت:آری،از آن که بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد
.عبید زاکانی

 درادامه ی مطلب ببینید...

ادامه نوشته

حکایتی از گلستان

ثناگویی امیر دزدان...

شاعری پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به در کنند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت... سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمایی. رضینا من نوالک بالرحیل.

امیـدوار بــود آدمــی بــه خیــر کســـان
مــرا به خیــر تو امٌیتد نیست،شـر مرسان

سالار دزدان را رحمت بر وی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی، بر او مزید کرد و درمی چند.

برگرفته از: گلستان - سعدی

نیایش

الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد
الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو
الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم
الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .
الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق .
خواجه عبداللّه انصاری

ضرب المثل


آشنایی با ریشه ضرب المثل ها؛
فواره چون بلند شد سرنگون شود... یعنی هر صعودی یه سقوطی داره... که البته باید فقط در مادیات اینطور باشد... صعود معنویات سقوط نداره...
اما گفته اند که خاندان برمک خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند و تعدادی ازآنها وزرای خلفای عباسی بودند. جعفر برمکی حتی با هارون الرشید دوستی فوق العاده نزدیک داشت... روزی که به باغی رفته بودند هارون هوس سیب کرد... و به جعفر گفت برایم سیب بچین... جعفر دور و بر رو نگاه کرد و چیزی که بتونه زیر پاش بذاره و بالـا بره پیدا نکرد... هارون گفت بیا پا روی شونه ی من بذار و بالـا برو... جعفر این کارو کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد...

هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه... باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می خواهم که دست خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم... همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دستخط را به باغبان داد...

بعدها که هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسیده بود و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند و زمانی که برای کشتن باغبان رفتند باغبان دستخط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم... این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دستخط را از من گرفتی؟

باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته ام از جمله این که می بینم وقتی آبفشان را باز می کنم قطرات آب رو به بالـا می روند و وقتی به اوج خودشان می رسند سقوط می کنند و به زمین میفتند... بنابر این وقتی دیدم جعفر پا روی شانه ی شما گذاشت متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند و وقتی هم چیزی سقوط می کند هر چه بزرگتر باشد خسارت بیشتری وارد می آورد و فهمیدم که اگر جعفر سقوط کند ما را هم با خودش به نابودی می کشاند ... بنابر این دستخط گرفتم که برمکی نیستم.

حکایت

قیمت شما چند است؟
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد. گفت: «خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟»
گفت: «البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.»
گفت: «عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟»
گفت: «نه.»
گفت: «گوش و دست و پاى خود را چطور؟»
گفت: «هرگز.»
گفت: «پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش‌بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى. پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!»

حکایت شیرین سقراط



روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود.

علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.

*بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

حکایت خواندنی مرد خسیس

داستان مرد خسيس و زن باهوش

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.

تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است. بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و...

در ادامه ی مطلب ببینید...

ادامه نوشته

حکایت بهلول


آورده اند که خلیفه هارون الرشید با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند ، بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد .

در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند !...

در ادامه ی مطلب ببینید...

ادامه نوشته

داستان بهلول -هارون و صیاد


بهلــــــــول

آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنج

بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادب

را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود ...


در ادامه مطلب ببینید....

ادامه نوشته

حکایت

  آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند


پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))

بقیه در ادامه مطلب ببینید....

ادامه نوشته

حکایت ادبی از گلستان سعدی


ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند.

پدرم به من گفت : عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى .


نبيند مدعى  جز خويشتن را

 

كه دارد پرده پندار در پيش

 

گرت چشم خدا بينى ببخشند

 

نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش 

گلستان سعدی

کلنگ را بردار

  روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی به مسخره گفت : واقعاً اینکه می گویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ !

بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامی که به این قلم می نویسی  خانه های مردم خراب می کنی

  تو بگو قلم است یا کلنگ؟

حکایت ادبی

سه پله بالاتر (حکایت)

 ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید.ابن جوزی گفت: نمی دانم.

زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟ او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته ام به آن اندازه ای است که من می دانم و شما نمی دانید و به اندازه معلوماتم بالا رفته ام. اگر به اندازه مجهولاتم می خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می شد که تا فلک الافلاک بالا می رفت.

حکایت ادبی

شگرد ملانصرالدین

 

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

 تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!

حکایت ادبی

حكايت بهلول و قاري

بهلول قاری ای را سنگ زد. گفتند: چرا می زنی؟

گفت: زیرا قاری دروغ می گوید.

فتنه‌ای در شهر افتاد. خلیفه بهلول را حاضر کرد.

گفت: من صوتِ او را می‌گویم. قولِ او را نمی گویم.

خليفه گفت:این چه گونه سخن باشد؟ قول او از صوت او چون جدا باشد؟

بهلول گفت: اگر تو که خلیفه ای فرمانی بنویسی که عاملانِ فلان بقعه چون این فرمان بشنوند باید که حاضر آیند هر چه زودتر، بی هیچ توقّف.

قاصد این فرمان را آنجا برد، خواندند و هر روز می‌خوانند و الّبته نمی‌آیند، در آن خواندن صادق هستند و در آن گفتن که سمعاً و طاعتاً؟


حکایت

حکایت ادبی

درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نتوان گذاشت. گفت: [آنچه فرمودی] راست گفتی [و لیکن] هر که از [مال] وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک.  هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت، پس ملامت کردن گرفت که جهان بر تو ننگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت: ای خداوند، نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب  

چون فرو مانی به سختی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین (ص 91)

حکایت ادبی

پارسايي ديدم در كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد مدت ها در آن رنجور بود و شكر خداي عز وجل علي الدوام گفتي . پرسيدندش كه شكر چه مي گويي ؟ گفت : شكر آنكه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي .....

در ادامه مطلب ببینید....

ادامه نوشته

حکایت ادبی


جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی‌کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.

اگر نادان به وحشت سخن گویدخردمندش به نرمی‌دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویى       همیدون سرکشی و آزرم جویی
یکی را زشت خویی داد دشنام       تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهى گفتن آنی       که دانم عیب من چون من ندانى

 

گلستان سعدی

داستان

مردى كه كمك خواست‏

به گذشته پرمشقت خويش مى‏انديشيد، به يادش مى‏افتاد كه چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سر گذاشته، روزهايى كه حتى قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد. با خود فكر مى‏كرد كه چگونه يك جمله كوتاه- فقط يك جمله- كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، به روحش نيرو داد و مسير زندگانى‏اش را عوض كرد و او و خانواده‏اش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد....

بر روي ادامه مطلب كليك كنيد....

 

ادامه نوشته

حکایت ادبی

   ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى .....

بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید....

پایگاه مقاومت بسیج شهید فرهمند بیرم

ادامه نوشته

حکایت زیبا

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

 

کلیله و دمنه, حکایات کلیله و دمنه, کلیله و دمنه داستانهای

کلیله و دمنه

 

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

 

بنابراین دو كبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان......

مطالب بیشتر در ادامه ی مطلب...

پایگاه مقاومت بسیج شهید فرهمند بیرم

ادامه نوشته

حکایت زیبا


وجه تشابه
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد. به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست.
مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است، بگو! بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.!

پایگاه مقاومت بسیج شهید فرهمندبیرم

سلام كردن به كودكان

امام صادق عليه السّلام از رسول اكرم(ص) نقل كرده است كه مي فرمود: پنج چيز است كه تا لحظه مرگ آنها را ترك نمي كنم، يكى از آنها سلام گفتن به كودكان است. در انجام اين اعمال مراقبت دارم تا بعد از من به صورت سنتى بين مسلمين به ماند و عمل كنند.

سلام به كودك دو اثر روانى دارد: براى سلام‏كننده باعث تقويت خوى پسنديده تواضع و فروتنى است، و براى كودك وسيله احياء شخصيت و ايجاد استقلال است. طفلى كه بزرگسالان به او سلام كنند و بدين وسيله از وى احترام نمايند، لياقت و شايستگى خود را باور مي كند و از كودكى معتقد مى‏شود كه جامعه او را انسان مي شناسد و مردم به او اهميت مي دهند.

كسانى كه مايلند عملا از سنت رسول اكرم (ص) پيروى نمايند لازم است به كودكان سلام كنند تا از طرفى خلق پسنديده تواضع را در خود تقويت نموده و از طرف ديگر در كودكان مسلمين از اين راه احياء شخصيت كنند و آنان را افرادى مستقل و متكى به نفس بار آورند.

الحديت-روايات تربيتى    ج‏3   ص 79         

پایگاه مقاومت بسیج شهیدفرهمندبیرم (فارس)

تواضع و فروتني

حضرت موسى بن جعفر (ع) بر مرد سياه چهره و بدمنظرى گذر كرد، بر وى سلام نمود و كنارش نشست، مدتى با او سخن گفت، سپس آمادگى خود را در قضاء حوائجش اعلام فرمود. بعضى كه ناظر جريان بودند عرض كردند يا ابن رسول اللَّه، آيا با چنين شخصى مى‏نشينى و از حوائج او سؤال ميكنى؟ حضرت در جواب فرمود اين مرد سياه چهره بنده‏ايست از بندگان خدا و برادرى است بحكم كتاب خدا، همسايه ايست با ما در بلاد خدا، حضرت آدم بهترين پدران، و آئين اسلام بهترين اديان، ما و او را بهم ربط داده است. 

  الحديت-روايات تربيتى    ج‏1    ص66


پایگاه مقاومت بسیج شهیدفرهمندبیرم (فارس)

سخنان و حکایت های کوتاه

علم اندوزی

«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1)

غیبت

«به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4)

براي ديدن ادامه مطالب روي ادامه مطلب كليك كنيد.

ادامه نوشته