حکایت
قیمت شما چند است؟
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد. گفت: «خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟»
گفت: «البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمىكنم.»
گفت: «عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟»
گفت: «نه.»
گفت: «گوش و دست و پاى خود را چطور؟»
گفت: «هرگز.»
گفت:
«پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت
دارى و گله مىكنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى
از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوشبختتر از بسيارى از انسانهاى
اطراف خود مىبينى. پس آنچه تو را دادهاند، بسى بيشتر از آن است كه
ديگران را دادهاند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت
بيشترى هستى!»
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 18:19 توسط احمد باقری
|
شهید غلامحسین فرهمند